تبليغاتX
مرا کسی نساخت، خدا ساخت....


مرا کسی نساخت، خدا ساخت....

مرا کسي نساخت؟ خدا ساخت؟ نه آنچنان که کسي مي خواست که من کسي نداشتم؟کسم خدا بود؟ کس بي کسان !

همیشه از تو نوشتن برای من سخت است

که حس و حال صمیمانه داشتن سخت است

چگونه از تو بگویم برای این همه کور؟!

چقدر این همه دیدن برای من سخت است

خرابه ی دل من را کسی نخواهد ساخت

که بر خرابه ی دل خانه ساختن سخت است

به هیچ قانعم از مهر دوستان هرچند

به هیچ این همه سرمایه باختن سخت است

نقابدار خودی را چگونه بشناسم

در این زمانه که خود را شناختن سخت است

قبول کن دل بیچاره ام ، که می گوید

که پشت پا به زمین و زمان زدن سخت است

برای پیچک احساس بی خزان سهیل

همیشه گشتن و هرگز نیافتن سخت است

عزیز من« همه جا آسمان همین رنگ است»

بیا اگر چه برای تو آمدن سخت است

نوشته شده در 91/02/05| ساعت 18:58| توسط نسیم|

پیرهن شب رو واکن
با دکمه ی ستاره
بذار رو بوم ِ ظلمت
بارون ِ نور بباره
**
بگو به هر چی سنگه
قصه ی قاصد ک رو
بزن رو موجِ موهات
سنجاق سنجاقک رو!
**
تُنگ ماهو وَرِش دار
بکوب رو سنگ ِ زمین
تا خیمه ی شبامون
همش بشه نقطه چین
**
بگیر مقابل ِ ما
آیینه ی نگاتو
تو آسمون رها کن
پرنده ی صداتو
**
تا این سکوت ِ مرموز
پُر بشه از هلهله
چیکه چیکه بباره
بارونی از چلچله!


ترانه از : یدالله گودرزی

اجراشده توسط میثم ابراهیمی .
نوشته شده در 90/12/29| ساعت 19:51| توسط نسیم|

روز نوروز به « بابا » شهره است ؛


نه كه افسانه ، كه راست !



پيرمردي است تمامش خوبي



روز نو



هفته نو



يك مه نو



فصل جديد



همه اش نو ، نيكي است



كهنه گر بد بوده ست



شده پندي به درو...

...و فراموش كنيم



بگذاريم كنار



برف و يخ



سردي و سوز



رنج و بيماري و تب ...



... قهر و غضب ،



نقصان را





روز از نو !



كه بهار آمده است



« با با نوروز » به معني بهار



پيك آن



يك سمبل



روزنو ، فصل جديد



عشق ، در رنگ و نگار ...





... و سرآغاز دگر



دست پر آمده است از همه ي خوبي ها



هديه ها ، موهبت و بخشش اعلاي خدا



مهر بي پايانش ،



... و هر آنچه از عرش



مي نشيند بر فرش





بسم ٍ ... الله ! ،



و رحمن



و رحيم



عيد بادا برتو



و بدان قدرش را



نو كن انديشه ي خود



راست نما گفتارت



تو بگو از خوبي...



و به راهي كه بود راست به سوي الله !



بسم الله ! ؛ تو بپيماهمه روز



نيكي خادمي مردم را ...

اثری از علیرضا آیت اللهی

نوشته شده در 90/12/28| ساعت 21:13| توسط نسیم|

ويكتوريا دختر زيبا و باهوش پنج ساله اي بود.

يك روز كه همراه مادرش براي خريد به فروشگاه رفته بود، چشمش به يك گردن بند مرواريد بدلي افتاد كه قيمتش ??/? دلار بود، دلش بسيار آن گردن بند را ميخواست. پس پيش مادرش رفت و از مادرش خواهش كرد كه آن گردن بند را برايش بخرد.

مادرش گفت:
خوب! اين گردن بند قشنگيه، اما قيمتش زياده، خوب چه كار مي توانيم بكنيم!
من اين گردن بند را برات مي خرم اما شرط داره، وقتي به خانه رسيديم، يك ليست مرتب از كارها كه مي تواني انجام شان بدهي رو بهت مي دم و با انجام آن كارها مي
تواني پول گردن بندت رو بپردازي و البته مادر بزرگت هم براي تولدت چند دلار تحفه مي ده و اين مي تونه كمكت كنه.

ويكتوريا قبول كرد …

او هر روز با جديت كارهايي كه برايش محول شده بود را انجام مي داد و مطمئن بود كه مادربزرگش هم براي تولدش مقداري پول هديه مي دهد.

بزودي ويكتوريا همه كارها را انجام داد و توانست بهاي گردن بندش را بپردازد.

واي كه چقدر آن گردن بند را دوست داشت.
همه جا آن را به گردنش مي انداخت؛ كودكستان، بستر خواب، وقـتي با مادرش براي كاري بيرون مي رفت، تنها جايي كه آن را از گردنش باز مي ‌كرد حمام بود، چون
مادرش گفته بود ممكن است رنگش خراب شود!

پدر ويكتوريا خيلي دخترش را دوست داشت.

هر شب كه ويكتوريا به بستر خواب مي رفت، پدرش كنار بسترش روي صندلي مخصوصش مينشست و داستان دلخواه ويكتوريا را برايش مي خواند.

يك شب بعد از اينكه داستان تمام شد، پدر ويكتوريا گفت:
ويكتوريا ! تو من رو دوست داري؟

- اوه، البته پدر! خودت مي دوني كه عاشقتم.

- پس اون گردن بند مرواريدت رو به من بده !!!

- نه پدر، اون رو نه! اما مي توانم عروسك مورد علاقه ام رو كه سال پيش براي تولدم به من هديه دادي رو به خودت بدم، اون عروسك قشنگيه، ميتواني در مهماني هات دعوتش كني، قبوله؟

- نه عزيزم، باشه، مشكلي نيست …

پدرش روي او را بوسيد و نوازش كرد و گفت: "شب بخير عزيزم"

هفته بعد پدرش مجددا بعد از خواندن داستان، از ويكتوريا پرسيد:
ويكتوريا ! تو من رو دوست داري؟

- اوه، البته پدر! خودت مي دوني كه عاشقتم.

- پس اون گردن بند مرواريدت رو به من بده !!!

- نه پدر، گردن بندم رو نه، اما مي توانم اسب كوچك و قشنگم رو بهت بدم، او موهايش خيلي نرم و لطيفه، مي تواني در باغ با او قدم بزني، قبوله؟

- نه عزيزم، باشه، مشكلي نيست …

و دوباره روي او را بوسيد و گفت:
"خدا حفظت كنه دختر زيباي من، خوابهاي خوب ببيني"

چند روز بعد، وقتي پدر ويكتوريا آمد تا برايش داستان بخواند، ديد كه ويكتوريا روي تخت نشسته و لب هايش مي لرزد.

ويكتوريا گفت : "پدر، بيا اينجا" ، دست خود را به سمت پدرش برد، وقتي مشتش را باز كرد گردن بندش آنجا بود و آن را در دست پدرش گذاشت.

پدر با يك دستش آن گردن بند بدلي را گرفته بود و با دست ديگرش، از جيبش يك قوطي چرمي طلايي رنگ بسيار زيبا را بيرون آورد. داخل قوطي، يك گردن بند زيبا و اصل مرواريد بود!!! پدرش در تمام اين مدت آن را نگهداشته بود. او منتظر بود تا هر وقت ويكتوريا از آن گردن بند بدلي صرف نظر كرد، آن وقت اين گردن بند اصل و زيبا را برايش هديه بدهد.



اين مسأله دقيقاً همان كاري است كه خداوند در مورد ما انجام ميدهد! او منتظر مي ماند تا ما از چيزهاي بي ارزشي كه در زندگي به آن ها چسبيديم دست بكشيم، تا
آنوقت گنج واقعي اش را به ما هديه بدهد. اين داستان سبب مي شود تا درباره چيزهايي كه به آن دل بستيم بيشتر فكر كنيم … سبب مي شود، ياد چيزهايي بيفتيم كه
به ظاهر از دست داده بوديم اما خداي بزرگ، به جاي آن ها، چيزهاي بهتر و گرانبهاتري را به ما ارزاني داشته ...

زندگي را قدر بدانيم، در هر لحظه شكرگزار او باشيم ولي خودمان را به سكون و يكنواختي هم عادت ندهيم. چراكه زندگي جاريست و همانگونه كه خداوند شايسته ترين
نعمت ها را براي بندگانش قرار داده همواره فرصت ها و افق هاي بهتري در انتظار ماست كه در سايه ي تلاش، بردباري و ايمان به آينده تحقق خواهد يافت

**************************

هیچ چیز در زندگی شیرین تر از این نیست که کسی انسان را دوست بدارد. من در زندگانی خود هر وقت فهمیده ام که مورد محبت کسی هستم, مثل این بوده است که دست خداوند را بر شانه خویش احساس کرده ام... چارلز مورگان

نوشته شده در 90/12/22| ساعت 15:33| توسط نسیم|

فیلم‌های سیاه و سفید سال‌های دور پر از دویدن‌های زنان و مردانی‌ست که برای خداحافظی از قطاری، دیر می رسند
پر از تصویر کسانی که، با دستی بالا گرفته و فریادی بی صدا
دوان دوان و سکندری خوران پشت پنجره ی آخرین خاطره ات کوچک می شوند و جا می مانند

پر از نامه های زیر پا افتاده و نخوانده مانده
حرف‌های نگفته، رازهای بر ملا نشده، پر از آرزوهایی که اسیر شرم شدند
 

می گویند درام یعنی وقتی کسی انگیزه ای دارد و در مسیرش قدم بر‌می‌دارد و به مانع می‌خورد
می گویند فیلم‌ها این‌جاست که شروع می‌شوند. وگرنه لطفی ندارند. خالی‌اند و بی‌فایده

مهم نیست. سرانجامِ قصه‌های زیادی حاصل لحظه‌ی غفلت یا اقبال یا اتفاق‌ است
قهرمان و عشق و مسیر، اسیر دست قضا و قدرند و گاهی کاریش نمی‌توان کرد
 

اما تو آزادی. تو لا به لای همین افسوس‌های مرسوم هم آزادی
 بی این‌که بنا باشد من یا دیگری بزرگوارانه این نشان را به تو عطا کنیم
 تو آزادی و آزادی تو ربطی به آن‌چه من از آن دم بزنم و درکش کنم ندارد
 تو آزادی، چون آزادیت درون توست. و از خودت شروع می‌شود

تو به چشم من نقض قوانین بی‌رحم داستان های  درامی

 تو قهرمان بزرگی هستی که موانع را بی‌معنا می‌کنی و
 نیازی به برانگیختن احترام نداری و باز داستان‌ات،
لااقل برای من
ارزش هزار بار شنیدن را دارد
 

رهایی‌ات، فکر کردن به رهایی‌ات، من را به دنیا امیدوار می کند

تصویر زنده و رنگین‌ات هیچ وقت پشت سرم کوچک نمی شود
 دست نیاز و ناچاری‌اش بالا نیست و سکندری نمی‌خورد
 

من می‌خواهم گریبان سرنوشت را بگیرم، او نمی‌تواند مرا در برابر زندگی خم کند  


خاطرم نیست این جمله از چه کسی بود...اما می‌توانم تجسم کنم با چه انسانی می‌توانستم طرف باشم
این آدم، قطعا نمی‌توانسته انسانی باشد با یک زندگی آرام و بدون دغدغه

.زندگی در وسط دریا، آنجا که هرگز موجی بلند نمی‌شود و سکوت هول‌انگیز، عجین لحظه‌های آن است

زندگی در غار، آنجا که تفاوتی نمی‌کند بیرونش شب باشد یا روز
 

نه..می‌خواهم بگویم به وضوح، او بایستی در زندگیش موضوعی بیش از حد نگران‌کننده‌
شاید از جنس نقص جسمی یا حتی روحی، ‌داشته
و در عین حال
در معرض مُسَکن همه‌گیر زندگی بسیاری از ماها بوده
 

..نه، فکرت را به سمت استامینوفن یا حتی داروهای آرام‌بخش منحرف نکن
..منظورم سرنوشت است، همان کلمه جادویی، همان شمشیر دولبه
 

 جای دوری نرویم...هریک از ما چندبار تاکنون شنیده‌ایم، سرنوشتِ کسی چنین بوده یا چنان
 

..شکی نیست که شاید مرهم خوبی باشد برای گذر از یک موقعیت بحرانی، فقط یک لحظه
اما آنجا که عادت کنی به استفاده مرتب از آن
 آنجا که دلخوش باشی به اینکه
هرچه پیش آید، دارو و بهانه ی آن را از پیش در جیب آماده نگه‌ داشته‌ای
باید حقیقت تلخی را بدانی ..اینکه در یک معنی باید معتادت شمرد
متاسفانه
بی‌آنکه علائم معمولش را نشان دهی
 

.از یک سو، تشخیص این بیماری بی‌نهایت سخت است
، طبیب این درد هم در کوچه و خیابان نیست که به مطبش بروی و کمک طلب کنی
 دست کم به گمان من
 

اگرچه تشخیص این بیماری شاید سخت باشد، به‌خصوص اگر روزمرگی‌ها احاطه‌ات کرده و
مجال نفس کشیدن را از تو گرفته باشند
، اما این مرحله را که بگذرانی، دیگر طبیب، بیمار است و بیمار طبیب
 برای یافتن دارویش هم لزومی ندارد به داروخانه بروی یا حتی بدتر،
 خدا نصیب نکند، خیابان ناصرخسرو را پُرسان پُرسان گز کنی
 

روح تو، پادتن میکروب این بیماری را می‌سازد بدون هیچ داروی خارجی
منتها به خواست و اراده تو...نه خودکار و ناغافل


گرفتن گریبان ، یا معادل عامیانه‌اش یقه‌کشی
 راهکاری است که هر انسان اهلِ اندیشه و تعامل از آن می‌گریزد
.اما همیشه هم این‌طور نیست...
دست کم برای این یکی ، این‌گونه نیست
 و بلکه شاید این تنها یقه‌کشی باشد که هیچ کس بابت آن تو را سرزنش نمی‌کند

 پس خیالت راحت
.یقه‌اش را بگیر و بدون ترس از عاقبت عمل خود
کتکش بزن تا جایی که می‌توانی
 

. خوب که خدمتش رسیدی، یک نفس عمیق بکش
..با صدای بلند فریاد بزن از این لحظه تو را
 سرنوشت را می‌گویم
 آن‌گونه که خود دوست دارم، تغییر می‌دهم
 

حال که نگاه کردم، دیدم جمله از بتهوون بود
.او که انسان بود و من هم
او که فرصت زندگی یافت و من نیز
 

==================
برداشت از ایمیل های موجود روزنه
========================
سال نو مبارک

نوشته شده در 90/12/15| ساعت 21:23| توسط نسیم|

 

  

من در رویای خود دنیایی را می‌‌بینم که در آن هیچ انسانی انسان
دیگر را خوار نمی‌‌شمارد
زمین از عشق و دوستی سرشار است
و صلح و آرامش، گذرگاه‌‌هایش را می‌‌آراید.

من در رویای خود دنیایی را می‌‌بینم که در آن
همه‌گان راه گرامی ِ آزادی را می‌‌شناسند
حسد جان را نمی‌‌گزد
و طمع روزگار را بر ما سیاه نمی‌‌کند.

من در رویای خود دنیایی را می‌‌بینم که در آن
سیاه یا سفید
ــ از هر نژادی که هستی ــ
از نعمت‌‌های گستره‌‌ی زمین سهم می‌‌برد.
هر انسانی آزاد است
شوربختی از شرم سر به زیر می‌‌افکند
و شادی همچون مرواریدی گران قیمت
نیازهای تمامی ِ بشریت را برمی‌‌آورد.

چنین است دنیای رویای من!

دنیای رویای من: لنگستن هیوز

نوشته شده در 90/12/08| ساعت 23:27| توسط نسیم|

عشق در نگاهِ اول


هر دو بر این باورند
که حسی ناگهانی آنها را به هم پیوند داده
چنین اطمینانی زیباست،
اما تردید زیباتر است.


چون قبلا همدیگر را نمی‌شناختند،
گمان می‌بردند هرگز چیزی میان آنها نبوده.
اما نظر خیابان‌ها، پله‌ها و راهروهایی 
که آن دو می‌توانسته اند از سال‌ها پیش 
از کنار هم گذشته باشند، در این باره چیست؟


دوست داشتم از آنها بپرسم 
آیا به یاد نمی‌آورند

شاید درون دری چرخان
زمانی روبه‌روی هم؟
یک «ببخشید» در ازدحام مردم؟
یک صدای «اشتباه گرفته اید» در گوشی تلفن؟
- ولی پاسخ‌شان را می‌دانم.
نه، چیزی به یاد نمی‌آورند.


بسیار شگفت‌زده می‌شدند 
اگر می‌دانستند، که دیگر مدتهاست

بازیچه‌ای در دست اتفاق بوده‌اند.


هنوز کاملا آماده نشده 
که برای آنها تبدیل به سرنوشتی شود،

آنها را به هم نزدیک می‌کرد دور می‌کرد،
جلو راهشان را می‌گرفت 
و خنده‌ی شیطانیش را فرو می‌خورد و

کنار می‌جهید.


علائم و نشانه‌هایی بوده 
هرچند ناخوانا.

شاید سه سالِ
یا سه شنبه گذشته
برگِ درختی از شانه ی یکی شان
به شانه دیگری پرواز کرده؟
چیزی بوده که یکی آن را گم کرده 
دیگری آن را یافته و برداشته.

از کجا معلوم توپی در بوته‌های کودکی نبوده باشد؟


دستگیره‌ها و زنگ درهایی بوده 
که یکی‌شان لمس کرده و در فاصله‌ای کوتاه آن دیگری.

چمدان‌هایی کنار هم در انبار.
شاید یکشب هر دو یک خواب را دیده باشند ،
که بلافاصله بعد از بیدار شدن محو شده.


بالاخره هر آغازی 
فقط ادامه‌ای است

و کتابِ حوادث
همیشه از نیمه‌ی آن باز می شود.

از کتاب

 آدمها روی پُل

ترجمه مارک اسموژنسکی، شهرام شیدایی، چوکا چکاد

نام شاعر  ویسلاوا شیمبورسکا 

برداشت از وبلاگ گهواره گربه

نوشته شده در 90/11/27| ساعت 14:32| توسط نسیم|


آخرين مطالب
» می دونم سخته
» شب
» نوروز
» گردنبند مروارید
» سرنوشت تو، در دستان توست.
» دنیای رویای من
» عشق در نگاهِ اول
» شعر
» تفریحی
» اشتباه

قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت